|
چقدر زود دیر می شود
و مردمان چشم من برنمی تابند شمارش ثانیه های انتظار را
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:35  توسط شقايق
|
آنقدر نیامدی که
قلبم از تپیدن ناامید شد صدای دکتری به گوشم می خورد ۱ ۲ ۳ و دیگری که تنفس می داد به امیدی عبث و نفهمید که در این سینه دلی نیست و آنقدر این دل برایت شکست نه فرصتی برای بند زدن دوباره نماند
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط شقايق
|
چشم بر هم نزدیم
سال نو از راه رسید ای عزیز جان اینبار برخلاف پار و پیرار خانه دل را بتکان
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:21  توسط شقايق
|
ندایی آمد از آسمان
تنها یک لبخند فرصت است او را دیدم که پوزخند می زد و من مبهوت مانده بودم در سراب لذت او
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:5  توسط شقايق
|
هوالباقی
درگذشت استاد فرزانه آقای دکتر مهدی جمشیدیان را به تمامی دوستان تسلیت می گویم. روحش شاد راهش جاودان
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:52  توسط شقايق
|
گفت : زنگ می زند
عقل سرسختانه گفت: میدانم که نمی زند دل گلگون شده از شرم دیده دزدیده از عقل می شمرد ثانیه های یخ بسته انتظار را و در آخر دل شرمنده عقل شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:14  توسط شقايق
|
و اینگونه شد بیوفا گشت و رفت
نگاهم را به راهش ندید و رفت ندانست دلم غرق دریای نیازش شده قدم بر ساحل دل نهاد و رفت
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط شقايق
|
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:29  توسط شقايق
|
ای خدای آسمان و زمین
بگو من در این شهر که کسی دلش برای کسی تنگ نمی شود - به جز شیطان- چه می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:29  توسط شقايق
|
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروختُ مردم دورش جمع شده بودند هیاهو می کردد و بیشتر می خواستند،توی بساطش همه چیز بود شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند موزیانه خندید و گفت : من با کسی کاری ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو فرق داری تو زیرکی و مومن، زیکی و ایمان آدم را نجات می دهد، اینها ساده اند و گرسنه.از شیطان بدم آمد اما حرفهایش شیرین بود.کنار بساط شیطا نشسستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد کا لابلای چیزهای دیگر بود، دور از چشم شیطان آن را برداشتم. با خود گفت بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم ، درون آن به جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دست افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم نبود. فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمتم راه را دویدم ، تمام راه را لعنتش کردم، تمام راه را خدا خدا کردم . به میدان رسیدم اما شیطان نبود. نشستم و های های گریستم، اشکها که تمام شد بلد شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم . زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
نقل از روزنامه اصفهان امروز
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط شقايق
|
|
|